من و مهر و ماه
دست نوشته های عادله
برای بابک.ج آرام بنشین آرام. میانِ بستری از هیچ سبک، تهی ... تنهای تنها ... در این پیچ در پیچ ِ بودن، در این هیاهو، ساحلی می باید و هیچ. من می مانم و چین چین ِ دامن ِ آب بانو من می مانم و عطر ِ آبی رنگِ این آسمان ِ خیس. باری، میان آب و آسمان ام گویی. به چشم آن ستاره های دور دست ِ ناپیدا از این پله ی لغزان، آویزانم ... که تر نمی شوم از آب، و نه خشکیده از آفتاب ... چشم می دوزم به دریا به رنگ و بویِ آبی ِ آسمان به عبور نازکِ باد، لابه لای دستان آب بانو تا گونه هایم، و از نگاهم تا نگاهِ او... آرام می گویم: کاش در دلم می وزیدی ... خیره می شوم به خیره ی آفتاب. ایستاده ... بی منّت، بی تمنّا، خیالش نیست میان چشمهایت اشک باشد یا لبخند ... ناگهان آفرینشی را به نظاره می نشینم ... خیس از آبی دریا میان رقص باد، قدم قدم بر خاکِ ساحل گرم می شوم از آتش ِخیره های آفتاب. باز می گردم با خاطره های آفتاب از حضور تو، تهی از تنهایی و لبریز از انتظار... عادله غروب شنبه 18 اردیبهشت 1389 در زمان میمانی بابک جاهدمنش لهستان، غروب دوشنبه ٢١ دی ١٣٨٨
می گویی از غبار بگیرم ای چشم منتظر من گردِ راه، ز شوق تو از جان نشسته ام می گویم از راه و غبار و سفر نگو من هیچ، جز شوق تو اینجا ندیده ام آن راهِ تلخ و آن سفرِ دور و این غبار یکجا به وصل تو، به آغوش برده ام عادله ظهر دوشنبه ١۴ دی ١٣٨٨
لبانم از بُهت خشکیده اند نمی دانم با این قاب تکراری چه می کنی که روی دیوار خیره مانده و خاک می خورد...
نگاه تو غبار از قاب های تازه می گیرد قاب هایی که لمسِ تماشایت را نمی بویند ...
خیره مانده ام به دیوار از لمسی که بر قاب های تازه نشسته می بویمت ...
عادله بامداد دوشنبه ١۴ دی ١٣٨٨ چه کشاکشی ست عادله پنج شنبه ١٠ دی ١٣٨٨ به سرم زده که نوشتن را برای همیشه ببوسم و بگذارم کنار! اصلا این واژه ها که می نویسم تا کجا مرا به حقیقتی که می جویم نزدیک می کند؟! فکر کردن را بیشتر از نوشتن دوست دارم؛ و سکوت را بیش از حرف زدن .. هر بار که چیزی گفتم، چیزی از ناگفته هایم کم نشد ... و هر بار که چیزی نوشتم، نا نوشته هایم بیشتر و بیشتر شد ... نه، واژه ها رام ِمن نمی شوند ... هرگز رام من نمی شوند خو کرده ام به یک نگاه و صد خیالِ ناگفتنی خو کرده ام به یک نگاه و هزاران لبخند نانوشتنی ... گویی واژه ها، چه گفتنی و چه نوشتنی، آرام ِ مرا می دزدند ... می خواهم در سکوت، ببینم و بشنوم و هیچ نگویم و هیچ ننویسم نمی دانم تا کی شاید همین فردا و شاید هیچ گاه ... عادله دوشنبه، آخرین نفس های نهم ِ آذر ١٣٨٨ تو کنارم بودی از همان لحظه که "من" یکدفعه در عشق تو ناپیدا شد و هبوط ... و هبوط، آنچه آورد برای من و تو عشق ِسرکش شد و یک حلقه ی نور خواهش ِ زندگی و مرگ و عبور زندگی ِ تو و من مرگِ تنهایی ما و عبور از همه ی خاطره ها از همه ی جاده ها تا رسیدن به شعف تا رسیدن به وصال ابدیِ من و تو دستهای تو و من، لمس ِ بی وقفه ی عشق قلبهامان یکسر، خواهش و عشق و تپش آری ای بابکِ تنهایی من تو از آغاز، کنارم بودی و کنارم هستی، عادله غروب جمعه ۶ آذر ١٣٨٨ دخترک می خواست تمام کودکی اش را در آتش بسوزاند اما دریغ از پاره برگی از میان آن شادی های دروغین دریغ از دفتری با خط خطی های مدادی که بتوان پاکشان کرد پاکِ پاک ... چیزی نمانده بود از آن روزها جز داغ ِ لبخند های دیروز ِ پدر جز سوز ِ عاشقانه های پیدایِ او و جز آرزوی سادگی ِ دیروز اش تلخی ِ دیریافته ی آن لبخندها و عاشقانه های پنهان اش چه آتشی به کودکی های نانوشته اش می زد! اما باز به دنبال برگی از همان کودکی ها می گشت حتی پاره برگی که بتواند سوختن و آتش گرفتن اش را ببیند ... خاکستر شدنش را ببیند ... در برزخ ِ دیروز و امروزش جان می داد آرزو می کرد که ای کاش هیچ نامی نداشت هیچ نامی ... رهای رها بود رها از هر ریشه ای ... مثل باد مثل باد ... عادله غروب جمعه ۶ آذر ١٣٨٨
از ترانه های دوردستِ ناپیدا
از شکوفه هایی که از داغ تابستان
بهار را در سایه نشسته اند
از قاصدک های سوخته ام
از شمعی که هزار بار می لرزد میان این خاموشی ترسناک
از سکوت رنج آور ِ این شب ها بپرس
که ساده زیستمت
اگر رنگی بود
نه نیرنگ
که رنگِ تو بود
میان چین چینِ شکوفه های صورتی پیراهن من
شبیه ورق های دفتر نقاشی شده ام
نقاشی های تو
رنگ های تو
که می پیچم بر هر خطی که می کشی
...
اما
من اینجا
حاشیه نویس ِ لحظه های تو گشته ام
مثل پیچکی که دلشکسته عبور می کند
از برهنگی ِ تمام هیاهویی که در بر گرفته
عادله
چهارشنبه 5 خرداد 1389
هنگامی که مست است
دیوانه وار میدود
به گاه پیمان
زمان را می رمانی
آتش به پا میکنی
به هم میریزی
این است عهد دیرین
میان تو و شادی های من
چه نبردیست میان من و تجاوزهای تو
اینجا سرزمین من است
زادگاه من است
و تو از جنس انیران
اینجا سرزمین من است
اما شمعی آرام در اتاقک ام می سوزد
من آزادی را از لابه لای تاریخ، اشک می ریزم
و نه مرگ ِ تو را، که مرگ ِ اندیشه هایت را آرزو می کنم
شمع های غارت شده ام، بی مهابای خاموشی در کاخ تو چشمها را می سوزانند
ناخواسته مرگ را می خوانی
ببین! به سوسوی روشنایی ِ اندکی در خلوتم طمع کرده ای
...
از یاد نبر
که تو نابودی را خواستی
و من آزادی را ...
از شروع دنیا
از همان گریه ی آغاز
نه! از بغض ِ هبوط
نه! نه! زودتر از بغض ِ هبوط
از همان گاه که "من" پیدا شد
تا ابد، تا همه ی بودن ها

