۱۰۹۷

ستاره‌ی گمشده‌ی بوسه‌هام...
هنوز فکر می‌کنم کسی آن ستاره را شناخت و از من دزدید. کسی فهمید هزاران بوسه‌ی تو بر جانِ پنج پرِ سنگی‌ش نشسته و هر گاه در مشت می‌گرفتم‌اش تمام دلتنگی‌ها در دلم ذوب می‌شد...
کسی فهمید من عشق را آرام در مشت می‌فشردم و دلم قرص می‌شد؛ هر کجا که بودی، دور یا نزدیک، در لمس آن ستاره دریایی کوچکِ سنگی می‌یافتم‌ات...
آخ که هنوز وقتی یادَش می‌افتم دردَم می‌آید، گویی تکه‌ای از وجودم را از من کنده باشند... تکه‌ای که قلبم هنوز تقلا می‌کند بیابد اَش...و یقین دارد که روزی می‌یابد...

۱:۲۰ بامداد ۲۹ آبان ۱۳۹۳

/ 0 نظر / 41 بازدید