۱۰۹۸

دلتنگم... دلتنگِ نفس‌هایی که با عطر تنِ تو ریه‌هایم را پُر می‌کرد، دلتنگ گرمیِ آغوش‌ات که رها‌ترین منِ من را آشیان بود...
آنقدر دلتنگم که می‌خواهم چنگ بیاندازم به سینه‌ی این فاصله‌ی مجهول که دارد از درکِ من هر روز دور و دورتر می‌شود... فاصله‌ای که نیست اما هست... فاصله‌ای که می‌دانم عبور کردنی‌ست اما نیست...
چشمانم را می‌بندم و عطر تن‌ات را به خاطر می‌آورم... نرم و آرام نفس می‌کشم... در تمامِ من می‌پیچی، چون نسیمی شهریوری که غرق عطر یاس و شب‌بو از روزنه‌های خسته‌ و خاک خورده‌ی توریِ پنجره‌ی اتاق،‌ خود را به من می‌رسانَد و در سرم می‌پیچد...

یازده ماهِ سال چشم براه نسیم خنک و خوشِ شهریوری سپری می‌کنم، و هربار که هوایش به دلم می‌افتد و نیست، قلبم مچاله می‌شود...
تو فصلِ همیشه خواستنیٍ منی... تو شهریورِ دوست‌داشتنیِ منی با یاس و شب‌بوی تن‌ات که هر چه بیشتر می‌خواهم‌ات، باز، ماندن‌ات کوتاه است و چشم‌براهی‌ام دراز...
شهریوری که نمی‌دانی چه می‌کند با من... و انتظارش که بیشتر به حسرت می‌مانَد تا چشم‌براهی...

۰۰:۰۱ بامداد چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳

/ 1 نظر / 14 بازدید