۱۱۰٢

سرنوشت را باور ندارم. این مفهوم خفقان آور را نمی‌خواهم و هرگز باور نمی‌کنم. شاید خواستنِ تو پررنگ‌ترین خاطره‌ی تلاشِ من از پس زدنِ «سرنوشت» و انکار هر باوری باشد که خواستن و رسیدن را برده‌ی سرنوشت می‌داند. شاید خیلی‌ها فکر کنند سرسختی‌های من جز تلاشی مذبوحانه برای انکار سرنوشت نیست... اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم این سرسختی همیشه تمام امیدِ من به زندگی بوده است، به اینکه همانگونه زندگی کنم که می‌خواهم... و تا نفس می‌کشم این سرسختی پنجره‌ی روشنِ زندگی من است برای رسیدن به خواسته‌هام، به تو، به هر چه نیکی و هر چه شادمانی و رهایی است در دنیا.
از من بپرسی، سرنوشت، همان اشک‌ها و اضطراب‌ها و تردید‌هایی است که در خلوتِ هر خواسته‌ای همیشه هست و پایِ رفتن را کُند می‌کند. کیست که این افیون را نوشته در سر داشته باشد و به خود رنجِ از نو نوشتن بدهد؟ 
من می‌سوزانم، تمام این در سر نوشته‌ها را می‌سوزانم و از نو می‌نویسم، نیک می‌نویسم، آنطور که می‌خواهم... که دهانِ تمام اتفاق‌های غیرمنتظره‌ی خوب یا بد باز بمانَد، که چشم‌ِ تمام حوادث ماتِ خواسته‌هام شود...

۷ آبان ۱۳۹۳

/ 0 نظر / 36 بازدید