۱۰۹۹

گاهی احساس می‌کنی تهی شده‌ای از هر چه اشتیاق و احساس... احساس می‌کنی به آخر رسیده‌ای، به آخرِ شادمانی‌ات از دوست داشتن. اما همیشه دلیلی هست برای این تهی شدن‌ها. شاید دلیل من اکنون از دلتنگی بیش از حد است... از بیش از حد تصور کردنِ دیدنِ تو... بیش از حد آرزویِ گرفتن دستان‌ات... بیش از حد تصورِ زل زدن به نگاهت، به خودِ چشمانت، نه تصویر اَت... بیش از حد که می‌گویم منظورم بیش از حدِ توان‌ام است... بیش از آنچه قلب‌ام می‌تواند تصور کند... فراتر از آینده‌ای که می‌توانم تخمین بزنم... آینده‌ای که حتی نمی‌توانم تخمین بزنم چطور دلسردم نکند؟!... دلم تنگ است... دلم بس سخت تپیده دارد تک و تا می‌افتد از انتظار... گاه احساس می‌کنم اگر دوباره تو را ببینم قلب‌ام از تپیدن باز می‌مانَد... باورش نمی‌شود... لال می‌شود قلب‌ام، و دستانم... و چشمانم... 

 ۱:۰۰ بامداد دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳

/ 0 نظر / 21 بازدید