۱۱۰۱

شکست
مانعی دیگر در من شکست
در تن‌ام
در رهایی و بال‌هایم
در رقص اندام‌هایم.

گریخت
ترسی از من گریخت
و تنها 
طعمِ گسِ دلنشینی بر جای گذاشت
از انارهای سرخِ شیرین
و خرمالوهای رسیده‌ی شبانِ دراز پاییز.

تپید
باز دلم تپید
از لبخندِ امیدبخشِ تو به غصه‌ی تازه‌ام
به استتار نشسته در دوری و دلتنگی
در سکون و خمودیِ روزهای تلخ
آنگاه که تاراندیش
ساده
در دامِ تپشی که لبانِ از هم گشوده‌ات به او جان داد؛
و غبار شد
محو شد
چون دردِ مضحکِ سکندری‌ خوردن‌هام
که راستی هیچوقت درد نگرفت
و جاش، در دلم دسته‌ای کودک یکصدا زده‌اند زیرِ خنده ...

آری خندید
لبانِ تو چون کودکانِ رهای دلم.

 

۸ آبان ۱۳۹۳

/ 0 نظر / 19 بازدید